کار های جدید
امروز کتاب زبان رو تو دستم دیده مامان درس نخون بیا بازی کنیم میگم امتهان دارم میگه مامان خواهش می کنم ترو خدا بیا بازی کنیم.
امروز کتاب زبان رو تو دستم دیده مامان درس نخون بیا بازی کنیم میگم امتهان دارم میگه مامان خواهش می کنم ترو خدا بیا بازی کنیم.
منو کشته با این دوتایی هر کاری رو که اجازه نمیدم انجام بده سریع میگه مامان دوتایی یعنی بزار تو تایی انجام بدیم از جا رو کردن خونه گرفته تا شستن ظرف و تمیز کردن در و دیوار و ...........




دوشنبه شب علیرضا حال بد شده بود و بالا میاورد چون واسه اولین بار یک کمی کالباس بهش داده بودم گفتم شاید به خاطر کالباسه صبح هم که از خواب بیدار شد حالش خوب نبود بردمش دکتر و بعد از ماینه بهم گفت ویروس جدیده باید یه آمپول بزنه خلاصه بردیم بچه یه آمپول زدو تا ظهر هم تو بیمارستان میلاد بودیم از موقعی که اومدیم خونه هرکی زنگ زد و هرکی رو میدید میگفت دکتر بعدش سریع پشتشو نشون میده ) یعنی دکتر پشتم آمپول زد حالا کاره دکتر شده همون جریان پیراهن عثمان.
جدیدا هر چیزی که وسط خونه با شه از جمله کلید خونه ، سویچ ماشین ،کنترل، مهر، و از این جمله تو خونه ما باشه یک دفعه نیست میشه و باید کلی دونبالش بگردی بعد از کلی گشتن و پیدا شدن وسیله پی به این موضوع میبریم که دست علیرضا خان در کار بوده است چند روز پش سوئیج ماشن گم شده بود اینقدر گشتم دنبالش نبود که نبود هر چی هم از علیرضا خان می پرسیدم آدرس غلط بهم می داد یا می گفت نه ، از بدبختی ما هم مهمونی خونه عمه علیرضا دعوت بودیم دعوت بودیم. کلید پیدا نشد که نشد شوشو هم که بهم گفته بود من خودم مستقیم میرم شما دوتا باهم بیاید که نشد زنگ زدم شوشو اومد دنبالمون بعد از برگشتن از مهمونی با شوشو بسیج شدیم تا پیداش کنیم جایی پیداش کردیم که عقل جن هم به اونجا نمیرسید. پشت در اتاق خواب خودمون کرده بود جای کلید اتاق خواب .
می دونم از دستن ناراحتی ولی باور کن که وقت برام نمی زاری کا بیام چند دقیقه ای واست مطلب بنویسم تا میام بشینم یر لب تاب زودتر از من مهندسی می کنی و باید بشینی سر سیستم و واسه خودت مثل من هم دو دستی تایپ میکنی
وقتی روی یه چیزی کلید میکنی اینقدر می پرسی این چیه که دیوان میشم یه چند روز پیش یه هواپیما داری از صبح شروع کردی اینقدر پرسیدی که داشتم دیوانه می شدم .
بهت میگم چشمات کو نشون می دی سریع میگم پاهات کو نشون می دی دیگه همه اعضای بدنتو می شناسی.
همه اطرافیان رو با اسم می شناسی هروقت میگم عمو محمد کو نشون میدی عمه سمیه کو سریع نشون میدی.
بهت میگم اتاقت کو میگی اینها اینها
وقتی آب می خوای میگی آبه خوام
وقتی شیر می خوای میگی شیر خوام
قربونت برم دیگه داری بزرگ میشی دلم می خواد زودتر حرف بزنی تا من همش قربون صدقت برم
و اما مسافرت قرار شده ۱۳ خرداد بریم شمال پیش عمه معصوم اینها آخه اونهام شمال بودن من هم خیلی دوست داشتم بریم جون تو تا حالا دریا نرفته بودی جمعه صبح زود رفتیم و یک شنبه صبح زود برگشتیم اونجا حسابی اذیت کردی وقتی دریارو دیدی ذوغ زده شده بودی نمی دونستی چیکار کنی ![]()
چهار شنبه عصر که رسيديم خونه خواستم لباسای بيرونت رو عوض کنم اجازه ندادی فقط کذاشتی شلوارتو در بيارم و همون جوری با بلوز و پوشک داشتی ميچرخيدی توی خونه و اجازه هم نميدادی که لباس راحتی طنت کنم بعد از يکی دو ساعت که داشتم اسباب های خنرو توی کارتون ها ميچيدم برازم پشت مبلها که شما فظولی نکنی تا ديدی کارتون هارو گذاشتم پشت مبل سريع اومدی بلای مبل و دلا شدی يه هو برگشتم و ديدم پوشک نیستی و داری لخت واسه خودت می چرخی يه آن شک کردم نکنه مهد کودک پوشکت نکردن بعد يادم افتاد ديدم نه بابا پوشک بودی رفتم وسط اتاق و گشتم و ديدم بله خودت پوشک تو در آوردی و انداختی وسط اتاق
هرکاريتم کردم نزاشتی پوشکت کنم و از روی اجبار شلوارتو پوشوندم و همون طوری داشتی واسه خودت می چرخيدی يه حال درستو حسابی هم دور از چشم بابا مهدی
به فرشا دادی ولی در کل اشکال نداشت چون فرشامونو می خاستم بدم بشورن.