تبليغاتX
عليرضا فندق مامان

عليرضا فندق مامان

کار های جدید

پسرم دیگه خیلی خوب میتونه حرف بزنه دیروز دوشنبه باباش رفته بود هئیت بعد از برگشتنش به علیرضا گفت فردا شب میبرمت هئیت روز سه شنبه از صبح که از خواب بیدار شده بهش میگم علیرضا شب با بابا کجا می خوای بری میگه می ای بریم حسین حسین کنیم.

امروز کتاب زبان رو تو دستم دیده مامان درس نخون بیا بازی کنیم میگم امتهان دارم میگه مامان خواهش می کنم ترو خدا بیا بازی کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:42  توسط فندق خان  | 

مامان دوتایی خوابیدیم

امروز ساعت ۳ بردم بخوابونمش گذاشتمش روی تخت میگه تو هم بیا رو تخت رفتم پیشش ۲ دقیقه دیکه نظرش عوض شده میگه برو پایین اومدم پایین میگه (پایین خوام لالا) گفتم بیا پاین خلاصه گفت بازی خوام هر کاری کرد الا لالا منو خواب کر ولی خودش نخوابید از خواب بیدار شدم دیدم داره بازی میکنه میگم بیا بخواب میگه (مامان دوتایی لالا( یعنی دو تایی لالا کردیم ، بلند شدم دیدم ساع یک ربع به پنچ بود میگم چرا نخوابیدی علیرخوا میگه (خوابدم دوتایی لالا تردیم).

منو کشته با این دوتایی هر کاری رو که اجازه نمیدم انجام بده سریع میگه مامان دوتایی یعنی بزار تو تایی انجام بدیم از جا رو کردن خونه گرفته تا شستن ظرف و تمیز کردن در و دیوار و ...........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0:25  توسط فندق خان  | 

مسافرت به مشهد

از زمانی که به دنیا اومدی قرارا بوده ببرمت مشهد پا بوس امام رضا ولی نمی طبید ولی امشال توی روزهای آخر صفر  امام رضا ما رو هم طلبید.

این هم روز عکس روز آخر که بعد از جمع کردن چمدون رفته بودی توش و در نمیومدی بیرون و هی میگفتی ببند ببند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 16:2  توسط فندق خان  | 

مادر تنبل

چند وقتی مامانت خیلی تنبل شده عزیزم و نمیاد شیرین کاری هایی که می کنی رو بنویسی برات ولی باور کن تنبلی یه طرف شیطونی های جنابعالی هم یه طرف ولی قول میدم از این به بعد زود زود بیام و برات بنویسم عزیز دلکم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:26  توسط فندق خان  | 

پیراهن عثمان

دوشنبه شب علیرضا حال بد شده بود و بالا میاورد چون واسه اولین بار یک کمی کالباس بهش داده بودم گفتم شاید به خاطر کالباسه صبح هم که از خواب بیدار شد حالش خوب نبود بردمش دکتر و بعد از ماینه بهم گفت ویروس جدیده باید یه آمپول بزنه خلاصه بردیم بچه یه آمپول زدو تا ظهر هم تو بیمارستان میلاد بودیم از موقعی که اومدیم خونه هرکی زنگ زد و هرکی رو میدید میگفت دکتر بعدش سریع پشتشو نشون میده ) یعنی دکتر پشتم آمپول زد حالا کاره دکتر شده همون جریان پیراهن عثمان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 23:28  توسط فندق خان  | 

لالایی واسه عروسک

علیرضا یه روزایی موقع خوابیدن خیلی اذیت میکنه وقتی بهش میگم جوجو میاد سریع ساکت میشه و می خوابه، حالا سر همین جریان دیروز باباش میگه عروسک تو بخوابون سریع پاشو دراز کرده عروسکشو که اسمش کچله گزاشته روپاش تکونش میده بعدشم بهش میگه جوجو جوجو یعنی اگه نخولبی جوجو میاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:23  توسط فندق خان  | 

هرجی که گم میشه بدونید ...........................................

جدیدا هر چیزی که وسط خونه با شه از جمله کلید خونه ، سویچ ماشین ،کنترل، مهر، و از این جمله تو خونه ما باشه یک دفعه نیست میشه و باید کلی دونبالش بگردی بعد از کلی گشتن و پیدا شدن وسیله پی به این موضوع میبریم که دست علیرضا خان در کار بوده است چند روز پش سوئیج ماشن گم شده بود اینقدر گشتم دنبالش نبود که نبود هر چی هم از علیرضا خان می پرسیدم آدرس غلط بهم می داد یا می گفت نه ، از بدبختی ما هم مهمونی خونه عمه علیرضا دعوت بودیم دعوت بودیم. کلید پیدا نشد که نشد شوشو هم که بهم گفته بود من خودم مستقیم میرم شما دوتا باهم بیاید که نشد زنگ زدم شوشو اومد دنبالمون بعد از برگشتن از مهمونی با شوشو بسیج شدیم تا پیداش کنیم جایی پیداش کردیم که عقل جن هم به اونجا نمیرسید. پشت در اتاق خواب خودمون کرده بود جای کلید اتاق خواب .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 21:14  توسط فندق خان  | 

کارهای جدید

سلام قند عسلم

می دونم از دستن ناراحتی ولی باور کن که وقت برام نمی زاری کا بیام چند دقیقه ای واست مطلب بنویسم تا میام بشینم یر لب تاب زودتر از من مهندسی می کنی و باید بشینی سر سیستم و واسه خودت مثل من هم دو دستی تایپ میکنی وقتی روی یه چیزی کلید میکنی اینقدر می پرسی       این چیه که دیوان میشم یه چند روز پیش یه هواپیما داری از صبح شروع کردی اینقدر پرسیدی که داشتم دیوانه می شدم .

بهت میگم چشمات کو نشون می دی سریع میگم پاهات کو نشون می دی دیگه همه اعضای بدنتو    می شناسی.

همه اطرافیان رو با اسم می شناسی هروقت میگم عمو محمد کو نشون میدی عمه سمیه کو سریع نشون میدی.

بهت میگم اتاقت کو میگی اینها اینها

وقتی آب می خوای میگی آبه خوام

وقتی شیر می خوای میگی شیر خوام

قربونت برم دیگه داری بزرگ میشی دلم می خواد زودتر حرف بزنی تا من همش قربون صدقت برم  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 12:48  توسط فندق خان  | 

مسافرت

سلام پسر گلم دیگه داری حسابی حال می کنی مامان دیگه به خاطر شما سرکار نمیره و همش پیشته حسابی شیتونی میکنی و مامانتو اذیت می کنی البته به قول باباجونت این شیطونی ها از روی شادیه که مامانت پیشته

و اما مسافرت قرار شده ۱۳ خرداد بریم شمال پیش عمه معصوم اینها آخه اونهام شمال بودن من هم خیلی دوست داشتم بریم جون تو تا حالا دریا نرفته بودی جمعه صبح زود رفتیم و یک شنبه صبح زود برگشتیم اونجا حسابی اذیت کردی وقتی دریارو دیدی ذوغ زده شده بودی نمی دونستی چیکار کنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 12:50  توسط فندق خان  | 

اسباب کشی با عليرضا

چهار شنبه عصر که رسيديم خونه خواستم لباسای بيرونت رو عوض کنم اجازه ندادی فقط کذاشتی شلوارتو در بيارم و همون جوری با بلوز و پوشک داشتی ميچرخيدی توی خونه و اجازه هم نميدادی که لباس راحتی طنت کنم بعد از يکی دو ساعت که داشتم اسباب های خنرو توی کارتون ها ميچيدم برازم پشت مبلها که شما فظولی نکنی تا ديدی کارتون هارو گذاشتم پشت مبل سريع اومدی بلای مبل و دلا شدی يه هو برگشتم و ديدم پوشک نیستی و داری لخت واسه خودت می چرخی يه آن شک کردم نکنه مهد کودک پوشکت نکردن بعد يادم افتاد ديدم نه بابا پوشک بودی رفتم وسط اتاق و گشتم و ديدم بله خودت پوشک تو در آوردی و انداختی وسط اتاق هرکاريتم کردم نزاشتی پوشکت کنم و از روی اجبار شلوارتو پوشوندم و همون طوری داشتی واسه خودت می چرخيدی يه حال درستو حسابی هم دور از چشم بابا مهدی به فرشا دادی ولی در کل اشکال نداشت چون فرشامونو می خاستم بدم بشورن. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:36  توسط فندق خان  |